عبدالله مستوفى
298
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
موديان را ، بدون هيچ يادداشت ، در حافظهء خود ، داشت . تشر و ملايمت ، دو اسلحهء استبداد ، را چنان بموقع به كار مىبست ، كه باصطلاح زمان ، از سنگ « 1 » هم پول درميآورد . كليات بده و بستان خود را در حافظه نگاه ميداشت و هيچوقت محتاج به استفسار از اعضاى جزو نبود . بلكه ، اعضاى او ، در كارهاى سپردهء به خود ، بيشتر باطلاعات او احتياج داشتند ، تا او به آنها . بهرحال ، با ورود آزاديخواهان بتهران ، و جنگ دو سه روزهء آنها با قزاقهاى لياخوف و سيلاخورىها ، بساط استبداد صغير ، جمع ، و بجاى آن ، مشروطهء كبير پهن شد . آزاديخواهان و بخصوص دمكراتهاى آن روز ، ديوان محاسباتى ، از عميد الحكما ( عميد السلطنه ) و سيد عبد الرحيم خلخالى و سيد محمد كمرهاى و مشير اكرم و از اين قماش ، تشكيل كردند ، كه خورده بردههاى عمال استبداد را ، بوسيلهء رسيدگى به حساب آنها ، از گلويشان بيرون بياورند . البته ، ناصر السلطنه ، از همه بيشتر مطمح نظر آنها بوده است . بعد از اينها ، خود حاجى ناصر السلطنه براى من نقل ميكرد ، كه دفعهء اول ، كه براى دادن حساب ، بوسيلهء دو نفر مجاهد موزربند ، خبرم كردند ، و بديوان محاسبات رفتم ، از صحبتهاى آقايان رؤسا و حرفهائى كه از دهن آنها بيرون مىپريد دريافتم : كه اين آقايان پيش خود خيال كردهاند ، دارائى مرا بعنوان باقى از من بگيرند . اصل كلى ، « عمل ديوان قبض است و برات » ، جملهاى واهى و حرفى است ، كه در قاموس آنها هيچ معنى ندارد ، و از مذاكراتى كه راجع به حساب سايرين در بين خود داشتند ، به خوبى معلومم شد ، كه نميخواهند بروات پرداختى صاحب جمعها را از قرار تومانى يك تومان ، به حساب بياورند ، بلكه ، تصور ميكنند ، كه بايد از اين بروات اقلا تومانى پنج قران ، كه بعقيدهء آنها دخل صاحب جمع بوده است ، برگردانند . در صورتى كه ، شما بهتر از همهكس ميدانيد ، كه قطعنظر از بروات تحويل كه بادارات دولتى و بيوتات سلطنتى داده ميشد ، و دينارى براى خزانهدار عايدى نداشت ، در موارد عادى بخصوص كمپولى ، بروات مواجب و مقررى و انعام متفرقه مردمان بى دستوپا هم ، براى خزانهدار ، بيش از تومانى ده پانزده شاهى ، و منتها يكقران ، فائده عايد نميكرد . زيرا ، اين بروات ، تا بدست خزانهدار برسد ، دو سه بلكه چهار پنج دست
--> ( 1 ) - هرچيز يا شخصى را كه جسما و اخلاقا سخت باشد به سنگ تشبيه ميكنند . اشخاص پر درونه و كمحرف را هم به سنگ تشبيه كردهاند . مثل قطعهء ذيل كه در روزنامهء تربيت خوانده و تصور ميكنم مال خود ميرزا محمد حسين خان فروغى باشد : گفتم كه بگوشهاى چو سنگى * بنشينم و روى دل بدلدار دانم كه ميسرم نگردد * تو سنگ درآورى بگفتار